عیارستان
رمان، داستان، فیلمنامه، داستان کوتاه، شعر، نظم و نثر، طنز، مطالب فرهنگی، گردشگری و ...

یه وجب مونده به دیفال

با لاله عباسي كنار حوض مشغول بودم كه در واشد . عادت داشتيم . اختر خانوم هميشه بدون اين كه در بزنه وارد مي شد. اين دفه قيافش فرق مي كرد. جواب سلام رو كه داد ديدم چشماش قرمزه. بعدم وقت رفتن تو اتاق انقد عصباني بود كه كفشاش هركدوم يه ور افتاد. از آدم بي رگي مث اون، اين قيافه! عجيب بود. اختر خانوم همسايه ديوار به ديوارمون بود. خونسرد، بد دهنو از اون سري آدما كه كلمه هارو اشتباه مي گن. مثلن به طناب ميگفت طناف، به بنفش مي گفت بنبش و ... در مجموع زن بي آزاري بود با يه خال گوشتي كنار دماغش، موهاي وز كرده وپيشوني كوتاه. عوضش قدش مث چناراي شابدلعظيم. با يه شيكم كه انگاري هميشه پا به ماه بود. از همه ي اينا گذشته، چشماش، كه پنداري وقتي ننه ش زنده زا كرده دم گوشش جاي اذان، توپ در كرده بودن كه همچي وا شده بود تو صورتشو به قول خودش سندش كم بوده كه عقد اسدالله خانش كرده بودن.

اسدالله خان برعكس زنش قد كوتاهي داشت و يه عطاري ته بازارچه. ارثيه باباش. كچل زلفي بود يه سيبيل ان مگسي بالاي لبش. حرفم كه مي زد انگار خواب بود و خرخر مي كرد. در باره ي همه چيو همه جا ظهار فضل مي كرد. از گروني قند گرفته تا بند تنبان فلان شازده در رفته. بعضي وقتا سنگ امنيه چي هارو به سينه مي زد و پاره اي وقتام مرده هاشونو تف و لعنت مي كرد. حرفايي مي زد كه جز عطاري خودش تو هيچ عطاري پيدا نمي شد.

تا 2 سال بعد عروسي شون چو افتاده بود كه اسد الله خان اجاقش كوره، بچه ش نمي شه. هي پيش دعا نويس رفتنو سركتاب وا كردنو به جهود چلاغ تف كردنو پسر نابالغ دم در گاهي سر پا گرفتنو ... اما افاقه نكرد تا اين كه بعد 5 سال جوجه كشي اختر و اسد الله پا گرفت...

ادامه مطلب

عیارجون | سه شنبه 29 ارديبهشت 1388 | پیوند | 9 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان
تشکر | چهارشنبه 30 ارديبهشت 1388
رضا رامین گفت:
سلام بهروز جان. واقعا دستت درد نکنه. وبلاگ خوبی راه انداختی. ایشالا اگه بتونم منم چند تا داستان خوب برات میفرستم


ممنونم رضا جان، با اشتیاق منتظر داستانهای زیبات هستم
This comment edited on يكشنبه, 3 خرداد 1388 20:14 by babaei.
نظر | پنجشنبه 7 خرداد 1388
آرمیتا گفت:
سلام آقا بهروز گل
مرسی خیلی قشنگ بود
خوشم اومد | شنبه 9 خرداد 1388
ستاره گفت:
سلام بهروز جون واقعا داستان عالی ای بود من همیشه از این داستانا خوشم می اومده
نظر | چهارشنبه 13 خرداد 1388
شیوا فرازمند گفت:
سلام..یک نگاه جالب در مورد دعانویسی و خرافه...قلم خوب و محکمی دارید..نثر محاوره ای و عامیانه ای که نوشته اید در بازسازی فضای داستان خیلی کمک کننده است..ممنون از دعوت..موفق باشید..
نظر | چهارشنبه 13 خرداد 1388
عسل گفت:
apamo montazere nazarate zibaye shoma!!!
نظر | پنجشنبه 28 خرداد 1388
لاله سرخ گفت:
سلام
زيبا بود هم داستانها و هم انتخاب تو
لذت بردم و البته آموختم.
بهروز باشی
الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم | پنجشنبه 28 خرداد 1388
دانیال گفت:
سلام بهروز جان ... چه می کنی این روزها ... سبزی ؟
اگرم نیستی تو بلاگت سبز باش ... داستان بعدی رو سبز بنویس
نظر | جمعه 5 تير 1388
آتیشپاره گفت:
khoshhal misham hozoor garmetoon ro dar weblogam hes konam!!![لبخند]
یه وجب عجب وجبی | دوشنبه 15 تير 1388
ستاره گفت:
سلام
واقعا همینطوره متاسفانه زن و شو هر ها به خصوص خانم ها به جای اینکه یاد بگیرند چطور با هم رفتار کنند و عیوب خودشونو برطرف کنند روی به دعا و جادو جمبل میارند که چقدر کلاه برداری روزانه تیتر روزنامه هاست باز نمی دونم چرا سرغ این کارا م یرند چقدر زندگیا که نریخته بهم
جای تاسفه
متاسفانه هنوز به رشته روانشناسی مردم بها نمی دند و اونارو قبول ندارند و افراد فرصت طلب سواستفاده شونو می کنند بهر حال
جالب بود واقعا جای بحث زیادی داره این داستان که وقتش اینجا نیست
بازم ممنون از مطالب خوبت