یه وجب مونده به دیفال
با لاله عباسي كنار حوض مشغول بودم كه در واشد . عادت داشتيم . اختر خانوم هميشه بدون اين كه در بزنه وارد مي شد. اين دفه قيافش فرق مي كرد. جواب سلام رو كه داد ديدم چشماش قرمزه. بعدم وقت رفتن تو اتاق انقد عصباني بود كه كفشاش هركدوم يه ور افتاد. از آدم بي رگي مث اون، اين قيافه! عجيب بود. اختر خانوم همسايه ديوار به ديوارمون بود. خونسرد، بد دهنو از اون سري آدما كه كلمه هارو اشتباه مي گن. مثلن به طناب ميگفت طناف، به بنفش مي گفت بنبش و ... در مجموع زن بي آزاري بود با يه خال گوشتي كنار دماغش، موهاي وز كرده وپيشوني كوتاه. عوضش قدش مث چناراي شابدلعظيم. با يه شيكم كه انگاري هميشه پا به ماه بود. از همه ي اينا گذشته، چشماش، كه پنداري وقتي ننه ش زنده زا كرده دم گوشش جاي اذان، توپ در كرده بودن كه همچي وا شده بود تو صورتشو به قول خودش سندش كم بوده كه عقد اسدالله خانش كرده بودن.
اسدالله خان برعكس زنش قد كوتاهي داشت و يه عطاري ته بازارچه. ارثيه باباش. كچل زلفي بود يه سيبيل ان مگسي بالاي لبش. حرفم كه مي زد انگار خواب بود و خرخر مي كرد. در باره ي همه چيو همه جا ظهار فضل مي كرد. از گروني قند گرفته تا بند تنبان فلان شازده در رفته. بعضي وقتا سنگ امنيه چي هارو به سينه مي زد و پاره اي وقتام مرده هاشونو تف و لعنت مي كرد. حرفايي مي زد كه جز عطاري خودش تو هيچ عطاري پيدا نمي شد.
تا 2 سال بعد عروسي شون چو افتاده بود كه اسد الله خان اجاقش كوره، بچه ش نمي شه. هي پيش دعا نويس رفتنو سركتاب وا كردنو به جهود چلاغ تف كردنو پسر نابالغ دم در گاهي سر پا گرفتنو ... اما افاقه نكرد تا اين كه بعد 5 سال جوجه كشي اختر و اسد الله پا گرفت...
زيبا بود هم داستانها و هم انتخاب تو
لذت بردم و البته آموختم.
بهروز باشی
اگرم نیستی تو بلاگت سبز باش ... داستان بعدی رو سبز بنویس
واقعا همینطوره متاسفانه زن و شو هر ها به خصوص خانم ها به جای اینکه یاد بگیرند چطور با هم رفتار کنند و عیوب خودشونو برطرف کنند روی به دعا و جادو جمبل میارند که چقدر کلاه برداری روزانه تیتر روزنامه هاست باز نمی دونم چرا سرغ این کارا م یرند چقدر زندگیا که نریخته بهم
جای تاسفه
متاسفانه هنوز به رشته روانشناسی مردم بها نمی دند و اونارو قبول ندارند و افراد فرصت طلب سواستفاده شونو می کنند بهر حال
جالب بود واقعا جای بحث زیادی داره این داستان که وقتش اینجا نیست
بازم ممنون از مطالب خوبت
یه وجب مونده به دیفال
ممنونم رضا جان، با اشتیاق منتظر داستانهای زیبات هستم
This comment edited on يكشنبه, 3 خرداد 1388 20:14 by babaei.