عیارستان
رمان، داستان، فیلمنامه، داستان کوتاه، شعر، نظم و نثر، طنز، مطالب فرهنگی، گردشگری و ...

سایه

ناگهان سایه ای روی سرش افتاد. خواست سرش را عقب تر ببرد تا صاحب سایه را ببیند. اما گلوله ای که در نخاعش بود نگذاشت. فکر کرد که چه آدم خوش شانسی است که وسط میدان جنگ سایه ی یک پرستار بالای سرش است. این را از خنده ای که به دوربین کرد فهمیدم. عکس را گرفتم و فرار کردم. حالا دیگر حتما لاشخور شکمی از عزا درآورده است.

مریم جعفری
عیارجون | سه شنبه 27 اسفند 1387 | پیوند | 1 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان کوتاه
نظر | سه شنبه 27 اسفند 1387
لاله سرخ گفت:
سلام
انتخاب زیبایی بود. هنوز چشم به راه قدوم واژه های برانگیخته از دل پرشورت هستم که روح را جلا دهدو جان را مصفا کند.
پرواز کن و بال بگشای در آسمان شعر.